تبليغاتX
کاریاتید
برو ای دل بخـواب که وقت خـــوابه
ســـــلام تو همیــــشه بی جــوابه
به تو بی دست و پا از من نصیحت
اگر عاشـــق بشــی خونت خرابه




نامه ای از روز های خیلی دوور .. ( برای یاد آوری که از همان اول از روز آخر حرف میزدیم )

باز گفتی آخرش چی ؟!

آخرش همین است جان دلم . آخرش همان اولش است همان وسطش آخرش همان آخرش است عزیزم !بیا اینجا که من ایستاده ام بایست . حالا آن پشت ریل ها را ببین . آن ورش را هم ببین . آن ور و آنورش را هم. مگر نگفتی گاهی آدمی مومن است در سرمای بی یاوری و خود هم نمیداند . مثل لیلای بی مجنون و عاشق بی معشوق ؟ حالا که نشسته ای اینجا پس چرا به فکر منی ؟ مگر قرار نشد همراه شویم ؟ نمیبینی من دارم میروم ؟ باز بگو آخرش ! آیینه های شکسته را که نوازش کنی دستت زخم میشود خونی میشود رفیق ، عزیز  . آیینه ی شکسته را فقط باید تویش هزار تا از خودت ببینی و رد شوی بروی ! هزار تا از آن هایی که .........................

نه آن هایی که هزار و چند بار برای کسی میمیرند . ای مذهب پزیرنده !

همان روز ها مگر با کاسه ام نیامدم در خانه ات ایستادم دستت را گرفتم  گفتم که از این ور که بیایی یک حوض دارد از این ور که بیایی اتاق فلان است اینجا پله دارد اینجا چه دارد اینجا چه دارد خوب مگر نخواندی ؟ هنوز هست . برو بخوان . باز میگویی برای هیچ چیز هیچ کس صدایم نکرد ؟ هیچ کس صدایم نکرد ؟! آفتاب که از بند رختت آویزان شد به عطر تن تو چه کار داشت عزیزکم ! اصلن به رخت تو چه کار داشت آفتاب میاید و میرود از مطهرات است . هر بویی را میبرد . مگر تنت چه عطری داشت از اول که حالا ندارد ! باز بنشین حساب آخرش را بکن که تنت اول چقدر عطر داشت بعدش چه شد حالا به کجا رسید و آخرش ....

آخرش همین است جان دلم . آخرش همان اولش است همان وسطش . آخرش همان آخرش است عزیزم !

من شاخ گاو را ول کرده ام

اصلن زمین نچرخد

بچرخد

به من چه

به کپرنیک چه !

به بطلمیوس چه !

چشم های گاو را ول کرده ای چسبیده ای به شاخش !

چقدر دلم ریحان میخواهد .

از آن ریحان های زیر گذر امام زاده

که پیر مرد عبوس فریاد میزند و وقت مرگش که فرا میرسد  نگاه میاندازد به ساعتش !

 

اگر امشب هم بگذرد و کسی ما را نکشد !!!

 



























نشسته بودم کافه . یک نفر بیست ساله آمده بود برای پیانو زدن . کارش خوب بود . قرار شد از این به بعد بیاید . برامس و چایکوفسکی را خوب نواخت . داشتم نوشته هایت را مرور میکردم و سیگار میکشیدم . گریه ام گرفت . خیلی گریه کردم .

یادش به خیر اول بهار یکی از همین سال هایی که گذشت بود .

نوشتی :

 "ساعت چهار و نيم صبح است و من بيدار شده ام.  چند ساعت خوابيده باشم خوب است؟ نمي دانم. همين كه خوابهاي من به ساعت برسند خوب است. اما نمي رسند . مثل روياهايم كه تا مي آيند رنگ بگيرند تاريك مي شوند و كابوس مي شوند و من دوباره بيدارم . حالا نشسته ام اين جا و دارم فكر مي كنم براي مومن بودن نبايد ابراهيم بودو نبايد قرباني كرد . نبايد سياوش بود و از آتش گذشت .  گاهي آدمي مومن است در سرماي بي ياوري و خود هم نمي داند . چه مي دانم شايد مثل ليلاي بي مجنون و عاشق بي معشوق . مثل اين كه بنشيني و شب بگذرد و نور ستارگان چشمت را بزند و تو بيدار بماني و بداني كه صبح مي آيد و شب بشود خانهُ تو. خانه اي جهاني . مثل من كه اين شب و بسيار شب ها را بيدار مانده ام اما نمي دانم چرا خانگي نشده ام و حالا هم كه دم رفتن هي نزديك تر مي شود اندوهگينم. اندوه ؟  نمي دانم . اين آميزه اندوه و شوق و ترديد را چه بايد ناميد؟ حيراني ست به گمانم.

اي ي ي ي ي ي ....راستي تو بيداري؟  شاید ! شاید مثله آن شب که تا سحر بیدار بودی . یادت هست ؟...... شب سرگرم گذر است . سرگرم كار خويش . مردمان نيز . پلك هاي من تهي از خوابند و جانم تهي از انحناي دال و لام . حالا نشسته ام اين جا و به تو مي انديشم. به عبور از تو نيازي ندارم اما براي گذر از كنار تو هم بايد از سخت ترين راه گذشت . مي داني.... من با تو بزرگسال بودن و آرام کردن را آموختم . حالا دلم مي خواهد دستم را دراز كنم و دل اين آينهُ شكسته را نوازش كنم . كاش دستم نبرد . آن وقت بي گمان لبخندي خواهم زد و این روز های خاكستري را پشت سر خواهم گذاشت . راستي.... ديگر مرا آرام  نخوان ... باران

ميان آسمان هفتم تو تا اين زمين سخت و سرد فرسنگها فاصله ست . صدا به صدا نمي رسد جان دلم.. این روز ها که این چنین می خواهم به خیالم بگذرد که نبینم  ... کم خوابی و بی خوابی هم  آن قدر کش میایند تا یا من کور شوم از خیره سری دنیا . یا دنیا از خیره سری من !

چه قدر حرف است و واژه ...  نوشتنت را دوست دارم با این که نمی دانم ...

راستی گفتم امسال همه می گویند سال خوبیست ؟

امسال سال خوبیست !

 

و

این کوچه  ...     "

 

باز هم گریه کردم . دلم برایت تنگ شده . برای خودت !





بیا شعر بخوانیم . از کتاب (خطاب به پروانه ها) صفحه ی هشتاد و چهار و هشتاد و پنج . این اولین حرفی است که در بیست و پنج سالگی ام با هم میگویم .


معشوق جان به بهار آغشته منی که موهای خیست را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب
می کنند
یک روزَمی که بوی شانه ی تو خواب می بَرَدم
معشوق جان به بهار آغشته منی تو شانه بزن
هنگامه ی منی
من دستهای تو را با بوسه هایم تک میزدم
من دست های تو را در چینه دانم مخفی نگاه داشتم
تو در گلوی من مخفی شدی
صبحانه پنهانی منی وقتی که نیستی
من چشمهای تو را هم در چینه دانم مخفی نگاه داشتم
نحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی
آواز من از سینه ام که بر می خیزد از چینه دانم قوت می گیرد
می خوانم می خوانم می خوانم تو خواندن منی
باران که می وزد سوی چشمانم باران که می وزد باران که می وزد ، تو شانه بزن ! باران که می ...
یک لحظه من خودم را گم می کنم نمی بینمم
اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینمم ؟ من نیستم که ببینم ، نمی بینمم
معشوق جان به بهار آغشته منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم
آهو که عور روی سینه من می افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او ، او او که آ او او تو شانه بزن
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من و عور روی سینه من او او می افتد
و شیر می خورد می گوید تو شیر بیشه بارانی منی منی و می افتد
افتادنی که مرا می افتد هنگامه منی! هنگامه منی _ که مرا می افتد
آغشته منی معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم
می خوانم می خوانم می خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم می خوانم
خونم را بلند می کنم زگلوگاهم می خوانم خونم را مثل آوازی می خوانم
نحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی ، من هم نمی بینمم من هم نمی خوابانمم
زانو بزن بر سینه ام ! تو شانه بزن !
پاهای تو چون فرق بازکرده از سر دیواریِ به درون برگشته بر سینه ام تو شانه بزن زانو !
من پشت پاشنه هایت را چون میوه دوقلو می بوسم می بوسم
هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه می خوابانم بیدار می شوی می خوابانم
ببین ! آری ببین تو مرا ببین تا ته ببین !زیرا تو اگر مرا نبینی من هم نمی بینمم
با گفته ات ای نگاه برگشته ی به درون ، به درون برگشته ، تا ته ببین ! تو شانه بزن !
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم نمی بینمم اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو !
من هیچگاه نمی خوابم از هوش می روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می روم
افتادنی که مرا می افتد هنگامه منی که می افتد معشوق جان به بهار آغشته منی ، منی ، منی که
مرا می افتد
و میروم از هوش می منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو ! منی از هوش می و


28/9/72 تهران چهار صبح
رضا براهنی

 







این را فقط برای تو مینویسم

 

اگر ستاره ای جایی روشن است یعنی حتمن جایی کسی هست که به آن ستاره نیاز دارد .

 گوش کن : صدای رعشه ی جنگل میآید . گوش کن : صدای لرزه ی فانوس . تمام این ها را برای تو گذاشته ام . تمام چراغ ها را . تمام جنگل را . تمام کویر را و کوهستان را . همه اش برای تو . حتی این اتاق را و گلیمش را . سجاده ام را هم . باقی هر چه ماند بریز دور . هر چه را هم نخواستی... فقط . . . فقط آن روسری زردت را به من بده . بوی خیال سرت را میدهد که شب ها روی سینه ام نوازش میکردم . روسری ات را بده ببرم . . .

 گوش کن . . . صدای رعشه ی جنگل میآید . صدای لرزه فانوس میآید. امشب تمام چراغ ها و تابلو ها و تیرها و پلاک ها و سایه ها و پنجره ها... نگرانند . مدام میجنبند . مدام به هم میخورند . بیرون صدا به صدا نمیرسد  . تا اینجا را دویدم . سه بار زمین خوردم . از خانه تا اینجا راهی نیست . سه بار زمین خوردم . سه بار زمین خوردم .

 این را فقط برای تو مینویسم . اگر ستاره ای جایی روشن است یعنی حتما جایی کسی هست که به آن ستاره نیاز دارد . قرارمان باشد تا برگردم به تنها کسی که شاهد پیمانمان بود مدام بگوییم : تنها ترا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم . همیشه گفتم . همیشه تکرار کردم تا از گوینده اش شنیدم و بدنم از پای در آمد . با من تکرار کن : تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم . تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم . تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم .

 

این تو و این چراغ ها و جنگل و کویر و کوهستان . این تو و این اتاق و گلیم و سجاده  .

همیشه ...

همیشه ...

همیشه ...

و دستانت ... 

 





 برای شب های احمقانه ی دلخوری !

ترازوی دوست داشتن ما کفه هایش یک اندازه نیست .

تو خودت را بیشتر از آنچیزی دوست داری که من تو را . من خودم را هیچ دوست ندارم و این بی عدالتیست

(من) در تمام جمله هایت عامل تکرار شونده شده و این را سال های سال است که به رویت نیاورده بودم ، اینجای کار است که خوب میلنگد تا به خواب بعد از شراب ها معتقدمان کند . تا هجده سالگی و بیست سالگی هایمان را بپیچد لای چوب های جاروی رفتگری پیر که در حیاط امامزاده به ساعتش نگاه میکند . و آن پیر مرد منم .

میز و صندلی کنار پنجره ی کافه که کنار در هستند و از آنجا میشود گلدان بیرون پنجره و مردم را که بیرون کافه دارند در راهرو راه میروند یا تازه از پله ها رسیده اند بالا ، آن میز و صندلی هیچ شبی را بدون نشستن هایم در انتظار آمدنت و گوش دادن به حرف هایت که بخندی ، گریه کنی ، فریاد بکشی ، تب کنی ، هذیان بگویی و به هذیان بیاوری ام تجربه نکرده اند . حتمن بعضی روز ها که آمده ای کافه را باز کرده ای متوجه میز و صندلی ای که به اندازه ی نشستن یک نفر ، خاک رویش پاک شده نشده ای و هیچ وقت نخواهی شد و باز خواهی گفت که (من) همیشه هستم .

گاهی از این حرف هایت بغضم میگیرد که مگر قرار نیست من و تو خوب حرف های همدیگر را بفهمیم و به خنده های هم شادمان شویم . نامه هایم را کجای این چهار دیواری هستی باید برایت پنهان کنم که مطمئن باشم میخوانی . مطمئن باشم فقط خودت میخوانی و خوشحال باشم که آسمان کمی عدالتش را برای من و تو هم نگهداشته که یک روزی نشانمان خواهد داد .

بغضم میگیرد وقتی میبینم که در نامه هایت حتا حالم را نمیپرسی و شروع میکنی از ب ی بسم الله شرح حال برایم تعریف کردن که چطور از سوز لرزیده ای ، از سرما یخ زده ای و گوشه ی اتاقت در حالی که مهتابی دیوار پت پت میکرده بی حال افتاده ای و باز نمرده ای . یعنی در تمام مدت بین دو نامه هیچ نشده که لبخند کوچکی بر لب هایت آمده باشد . که یک لحظه از شوق نیم خیز شده باشی و یک بار از ذوق دلت قنج رفته باشد که آن ها را برایم بگویی ؟

مگر میشود نشده باشد . ولی تو این بازی را خوب یاد گرفته ای . چه پاییز ، چه هر فصل دیگر . آن ها را تنها و تنها برای خودت نگه میداری و این میشود که تمام بیست سالگی هایم را از بی عدالتی های آسمان به دنبال آبی مهربان تری ....... گ ر ی ه م ی ک ن م

راست گفتی ... ترازوی دوست داشتن ما کفه هایش یک اندازه نیست ...

 

 پ.ن : گفته بودم  شرق بنفشه  را بخوان !







برای اولین شب های سرما

عسل را که در آب جوش حل کنی ، یک لیموی تازه هم بچکانی توش و هم بزنی سرفه ی پاییزی را خوب میکند . این را استادمان میگفت . دو سه سال است که من یک قطره نعنا هم میریزم .

آبان گذشت و آذر آمده با افسردگی فصلی اش برایت ، مثل تمام سال هایی که گذشت . این را من میدانم و هیچ کس دیگر که پاییز ها چه بر سرت بر سرم میآید .

استادمان میگفت گاهی یک شاخه گل دستت بگیر و برو دم در خانه اش بایست . این را وقتی میگفت که پاییز شده بود و با هم سر به کوه گذاشته بودیم تا زردی پاییز را در غروب آفتاب و سر جای خودش درک کنیم . گاهی هم ذکری میگرفتیم و ادامه میدادیم . میگفت همیشه به حال عاشق ها غبطه میخورد که حال قشنگی است و بعد ساکت میماند و من هم چیزی نمیگفتم و ساعت ها ساکت میشدیم . اصلن گاهی که نفت سماور را  پر میکرد و فیتیله اش را که بد میسوخت میکشید بالا آن بیرون کنار پله ها تا کمی بسوزد و پارکینگ بوی دود میگرفت بعد آب را پر میکرد و میگذاشت سر فتیله که سماور را بیاورد تو چای دم کند ، تمامش را تا چند بار در استکان های کمر باریک مخصوص چای بنوشیم تا شب بگذرد و ستاره ها همرنگ آسمان شوند ، هیچ کلامی بینمان نمیگذشت و هر چه بود در نگاه ها میماند که : "گفتگو آیین درویشی نبود" 

آخرین بار گفتی : "نمیبخشمت وقتی میدونی که میتونی با حرفات آرومم کنی و فقط به گفتن یک جمله بسنده میکنی"

بعد گفتی : " دلم نمیخواد راجع به من جور دیگه ای خیال ببافی که اندازم نیست"

بعد گفتی : "میرم گورم رو گم کنم . وقت مردنه"

بعد رفتم !

اینبار قبل از اینکه تو بروی من رفتم و چقدر عادت دارم به این رفتن ها !

پیغام فرستاده ای که بیایم میخواهی برایم شال گردن پاییزی ببافی ؟ مگر نبافته ای ! مثل تمام سال هایی که گذشت ! اصلن از کجا معلوم بافتنی بدانی ؟ از کجا معلوم دروغ نمیگویی ؟! من دلسوزیت را نمیخواهم و دیگر دلم برای هیچ کس نمیسوزد وقتی که چشمانت بخار پنجره ام را پاک نمیکند . 

استادمان میگفت :"شرط عشق است که از دوست شکایت نکنی"

اگر ببینی ام نمیشناسی ! لاغر شده ام و خنده ای بر صورتم نیست . با یک بارانی معمولی و یک شال گردن ماشینی . کول پشتی ام هم روی دوشم داخلش یک کتاب و چند ورق کاغذ ، فلاکس چای و لباس کار . صورتم را دو سه هفته ای یک بار اصلاح میکنم و مریت زرد میکشم .

اگر ببینمت نمیدانم کجای صورتت را باید ببوسم . میدانم که روسری ات زرد نیست . شاید آبی باشد ولی زرد نیست . شاید هم روسری کشمیر باشد . میدانم که سرفه میکنی و صدایت عوض شده ولی هنوز زنده ای .

شوفاژخانه بد میسوزد . پارکینگ بوی دود گرفته و اتاق بوی نم لوله های شوفاژ و کاغذ کاهی . از پنجره ی روبرو بوی کلم پخته میآید . شاید سوپ برش باشد . و از اتاق پایین هیچ صدایی و چراغش خاموش است . ایکاش همیشه خاموش باشد .

چند شب پیش حدود چهار چهار و نیم بود که خوابم برده بود ، پنج با صدای فریاد خودم از خواب پریدم . نا خود آگاه کنترل تلویزیون که آنجا افتاده بود برداشتم روشنش کردم اذان میگفت . گوش دادم . حالم خوش نبود ولی نه مثل حالا . خیلی بد تر . از همیشه بد تر . به هر کس که فکر میکردم خودم را میدیدم که دارد به من حمله میکند .

بعد فکر کردم که ایکاش اینجا بودی

"ما دو روح گمگشته ایم که سال های سال است در تنگ ماهی شنا میکنیم

بر همان زمین قدیم و آشنا راه میرویم

چه یافته ایم ؟

همان ترس های قدیم را

کاشکی اینجا بودی"